رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

 

به نام خدا 

پرشىن بلاگ را باز مىکنم .

 

شاىد اىن ىعنى که دوست دارم دوباره بنوىسم ...

اما متفاوت تر از قبل ...

شاىد اىن بار راحت تر و مستقىم تر بنوىسم کارى که هىچ وقت انجامش ندادم 

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳۱
تگ ها : حرف ها

 

ا

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٠
تگ ها :

درسال جدىد

درسال جدىد با طبىعت و بچه ها مهربان تر باشىم ...قلب

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳

تخم مرغ هاى رنگى

امسال ماهم در چىدن سفره هفت سىن رادىو7نقش داشتىم...

قلبتخم مرغ هاى رنگى ما امسال در سفره هفت سىن رادىو هفت بود

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱
تگ ها :

نوروز 93

نوروز 1393لبخند

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩

وقتى تلفن زنگ مىزنه...

زنگ زدن... از رادىو هفت ... 

زنگ زدن و اطلاع دادن که بسته ى شما رسىده...

زنگ زدن و تشکر کردن به خاطر سبدهاى تخم مرغ هاى رنگىقلب

چشمک

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٦

کاج های زیادی بلند...

کاج های زیادی بلند..

زاغ های زیادی سیاه...

آسمان به اندازه آبی...

سنگچین ها ، تماشا ، تجرد ...

کوچه باغ فرا رفته تا هیچ ...

ناودان مزین به گنجشک ..

آفتاب صریح ، خاک خشنود ...

پارچه های نمدی قلب

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٦

مستر دماغ

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۳

آب را معنی کردم...

من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد.

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

من در این تاریکی

درگشودم به چمن های قدیم‌،

به طلایی هایی‌، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم‌.

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ‌، آب را معنی کردم‌.


  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٢

 

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه‌،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و

قفس و آینه بود.

پ ن : در حال سبز شدن ....

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
تگ ها :

آی شبنم . شبنم

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ‌!

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت .

جار خواهم زد: آی شبنم ، شبنم ، شبنم‌.

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است‌،

کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او

خواهم آویخت‌.

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.

هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را ، پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق،

سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.

پ ن : استقبال از نوروز به تخم مرغ های رنگی ...قلب

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٤

روزهای آخر زمستون...

اهل کاشانم...

پیشه ام نقاشی ست ...

گاه گاهی قفسی می سازم بارنگ...

می فروشم به شما ...

تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست ...

دل تنهایی تان تازه شود ...

پ ن :  با اینا زمستونو سر می کنم ...!

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٠

رنگی از چهل تکه

زن همسایه در پنجره اش‌، تور می بافد، می خواند.

من «ودا» می خوانم‌، گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی‌، مرغی‌، ابری‌.

آفتابی یکدست‌.

سارها آمده اند.

تازه لادن ها پیدا شده اند.

من اناری را، می کنم دانه‌، به دل می گویم‌:

خوب بود این مردم‌، دانه های دلشان پیدا بود.

پ ن : امروز یک کاموای دیگه برای بافت چهل تیکه خریدم .

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸

درمیان دو درخت گل یاس ...

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج‌.

در میان دو درخت گل یاس ،

شاعری تابی می بست‌.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد،

و بزی از «خزر» نقشه جغرافی ،

آب می خورد.

پ ن : هفت سین بازیافتی به مرحله دوم جشنواره بازیافت راه پیدا می کند خیال باطل

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٧

صبح شد

نصفه شب بود، از تلاطم میوه

طرح درختان عجیب شد.

رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت‌.

بعد

دست در آغاز جسم آب تنی کرد.

بعد در احشای خیس نارون باغ

صبح شد.

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦

از جنس بهار


شاعری دیدم هنگام خطاب‌، به گل سوسن می گفت: «شما»

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم ، از جنس بهار،

موزه ای دیدم دور از سبزه‌،

مسجدی دور از آب‌.

سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال‌.

قاطری دیدم بارش«انشا»

اشتری دیدم بارش سبد خالی« پند و امثال.»

 پ ن : دفترچه و مدادی که از تنها شهر کتاب موجود خریدم . شهر کتابی که هر 

چندماه یکبار اونم به سختی میتونیم بریم خنثی

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۳

هر کجا برگی هست ...

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن‌.

من ندیدم بیدی‌،

سایه اش را بفروشد به زمین‌.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ‌.

هر کجا برگی هست ،

شور من می شکفد.

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱

سنجاقک ها

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون 

دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم‌: 

من به دشت اندوه‌، 

من به باغ عرفان‌، 

من به ایوان چراغانی دانش رفتم‌.

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳٠

آواز چکاوک

کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.

نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته

خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.

من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.

در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.

پ ن : جامدادی بافت ! همون جامدادی که وقتی بردم مدرسه همه اومدن سر

میزم و گفتن چه قدر خوشگله، همونی که وقتی معلم ریاضیمون دید گفت خیلی

قشنگه، حتی ازش عکس هم گرفت.

من به خاطر این چیزا خوشحال شدم ولی یه ذره ناراحتم شدم...

ناراحت شدم برای خودمون که تا حالا از این چیزا ندیدیم!

خوب من این جامدادی و از یه سایت خارجی ایدشو دیده بودم و از روی همون

درست کرده بودم . واین در حالی بود که انگار بچه های کلاس ما از این چیزا

ندیده بودن... والاّ...

من نمیفهمم، چرا اینقدر این عکس بی کیفیت افتاده؟؟؟

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

آذر،شهدخت،پرویز و دیگران

روز شانزدهم دی برف سنگینی تهران را سفید پوش کرد. پرویز دیوان بیگی مثل

مثل همیشه میخواست به محل فیلم برداری برود. او بازیگر مشهور تئاتر و سینما

بود. سالها پیش وقتی جوانی بیست ساله بود به عشق بازیگر شدن از شهرش

به تهران آمده بود و بازیگری را از تئاتر شروع کرده بودو بعدها به سینما رفته بود.

وحالا چهل و اندی سال از آن روزها میگذشت و او شده بود یکی از پیشکسوتان

بازیگری. مردم او را در کوچه و خیابان می شناختند و همه جا تحویلش میگرفتند.

وقتی شهرداری شهر تهران سینمایی می ساخت یا در شهر ودش فرهنگسرایی

ساخته میشد یا سالن تئاتری یا هر مرکز فرهنگی و هنری ، پرویز دیوان بیگی

را بعنوان اولین و مهمتریت مهمان ، برای مراسم افتتاحیه دعوت میکردند.

آذر شهدخت پرویز و دیگران

نویسنده : مرجان شیر محمدی

انتشارات ثالث

پ ن : " یک کتاب " یعنی اینجا درباره کتابهایی که دارم میخونم می نویسم !

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢
تگ ها : یک کتاب

آسمان مال من است..

این آسمان پر از صدای الله اکبر است...

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۱

روزهای تعطیل و برفی

گویی در زیرباران نرم فرشتگان نشسته ام...

می بارد و می بارد و هر لحظه بیشتر نیرو میگیرد...

هرقطره اش فرشته ای است که از آسمان بر سرم فرود می آید

چه میدانم ؟

خداست که دارد یک ریز، غزل می سراید.

غزل های عاشقانه ی مهربان و پر از نوازش..

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸

برف بازی کامواها

برف بازی کامواها :

بعد از برف بازی کنار بخاری :

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥

 

... ومن خوشحالم...

در یک شب برفی و یک روز تعطیل...

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
تگ ها :

بررررف

چه خبری بهتر از :

تعطیلی مدارس به دلیل بارش برف !بغل

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
تگ ها : حرف ها

یک چنار پُر سار ...

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید...

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.

فکر،بازی میکرد...

زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید ، یک چنار پر سار...

پ ن : چیزای خوشگلی با این کامواها درست میشه ...!لبخند

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱

دشت سجاده ی من...

من مسلمانم .

قبله ام یک گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده ی من .

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف ....

پ ن : جاموبایلی برای سمانه...

البته یه پاپیون صورتی دیگه بهش اضافه شد که قشنگتر شد...

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸

مانده تا برف زمین آب شود...

مانده تا برف زمین آب شود..

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر...

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید...

پ ن : خدایا ، ممنون به خاطر برف !

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٢

پاپیون صورتی

قبل :

بعد :

لبخند

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٧

با کفشمون !!

اگه یک میلیون پول داشته باشین چیکار میکنین؟

- کامپیوتر میخرم.

مگه کامپیوتر ندارید؟

- چرا .

پس چرا دوباره میخری؟

- موس میخرم.

مگه کامپیوترتون موس نداره ؟

- نه

پس چه طوری با کامپیوترتون کار میکنید؟

سپهر ( داداش کوچیکه که چهار سالشه ) : با کفشمون !!خنثیقلب

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٦

← صفحه بعد