رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

خاطرات ماه

 

به نام خدا

سیلام نیشخند 

خوبید ؟ چه طوره احوالتون ؟ سوال 

آماده شیم برای یه اپ و مطلب خوکشل عینک

یک ..... دو..... سه .... چشمکحالا

                                             قلب   خاطرا ت ماه قلب 

ماه داشت خاطرات خود را مینوشت البته اونه مداد و نه خودکار داشت ناراحت

برای نوشتن از ستاره ی دنباله دار استفاده میکرد از خود راضی.

 دنباله ی ستاره را میزند و توی سیاهی شب مینویسد . 

 البته او کاغذ هم ندارد نگرانروی ابرها مینویسد عینکاما انها فورا پرواز میکنند و

میروند جاهای دیگر . ماه هم مرتب دنبال صفحه های نوشته اش میگردد .

مثلا این بار صفحه ی هجده را گم کرده بود قهر

صفحه ی هجده هم ابری بود که درست همان لحظه داشت روی شهر میبارید .

مردم ،که زیر باران خیس شده بودند ،

حتی به فکرشان هم نمیرسید که این قطرات آب همان حروفی هستند

که ماه روی صفحه ی هجده نوشته است .

ماه مینوشت و مینوشت و باد هم همه ی خاطرات او را با خود می برد خندهگریه

ماه با غصه میگفت :‌( آه قهر صفحه ی بیست و چهارم هم نیست ابرو ! )

صفحه ی بیست و چهام هم ابری صورتی رنگ بود که به طرف دریا رفت .

من موفقذ شدم تنها صفحه ی سی و پنج را بخوانم : ماه نوشته بود :

(من توی دنیا از همه زرنگ ترم زبان، برای اینکه در ان واحد سه تا چرخ میزنم

دور خودم ، دور زمین و دور خورشید ! من برای زمین خیلی کار میکنم ماچ 

ولی زمین هیچ وقت در ازای ان مزدی به من نداده است عصبانیعصبانیعصبانی

گاهی اوقات من از زمین دور میشوم و میروم که دور مریخ بچرخم نمیدانید

مریخ چقدر عاقل و با تربیت است  فرشته

روی تمام شکمش کانالهای مرتبی نقاشی شده انذ .

روی صفحه س پنجاه و یک که اینهم یک ابری به سفیدی شیر بود .

ماه نوشته بود :( من خواب دیدم که زمین مثل اتش سرخ شده

و به جای قطب هم فقط یک ستاره ی کوچک سوسو میکند .

من دیگر چیز بیشتر نتوانستم بخوانم .

چون صفحه ی پنجاه و یک یعنی همان ابر سفید شیری

پرواز کرد و ان دور دورها رفت .بامن حرف نزن

                                 

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
تگ ها :