رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

 

                          { به نام خدای بخشنده ی مهربان }

سلام دوستای خوب و گلم

مدرسه حدودا ۱۸ روز دیگه باز میشه و الان می خوام براتون یه داستان بنویسم که اسمش هست :

                              مدرسه

زهرا یه دختر مدرسه ای که امسال به کلاس اول  می رفت . او اصلا مدرسه را دوست نداشت و هر موقع مامانش می رسوندش مدرسه دم در مدرسه گریه می کرد که من مدرسه نمی رم و می خوام خونه باشم  و مادرش هم حرف اورا گوش می کرد و می رفت چون زهرا خیلی داد زده بود و گریه کرده بودکه گلویش گرفته بود. سه روز گذشت و زهرا هروروز موقع رفتن به مدرسه گریه می کرد  و توی کلاس هم با هیچکس دوست نشده بود  توی کلاس به درس توجه نمی کرد .تایه روز معلم تصمیم گرفت برایش یه کادو بخره و به بچه ها بگه که این مودب ترین بچه ایه که توی کلاس هست . و زهرا رو بیشتر با بچه ها اشنا کنه تا زهرا با بچه ها دوست بشه و توی کلاس دلش برای ماماننش تنگ نشه.اون روز کادو را داد و زهرا فهمید که معلم چه قدر اورا دوست دارد و دلش می خواهد درس یاد بگیرد .زهرا تصمیم گرفت دختر خوبی باشه و وقتی توی مدرسه هست حواسش فقط به درس باشه و دیگه گریه نکنه چون گریه کار بچه هاست و زهرا دیگه بزرگ شده و به مدرسه میره.   

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩
تگ ها :