رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

جشن عاطفه ها

                        { به نام خدا وند خورشیدو ماه  }

                                          سلام به دوستای خوب و گلم

می خوام امروز واستون یه داستان بنویسم امیدوارم که خوشتون بیاد .

                                          {جشن عاطفه ها }

        یه دختر کوچولو یی توی یه روستای دور افتاده زندگی میکرد مریم خیلی دوست 

   داشت که بره مدرسه  اما نارا حت بود که امسال کیف و کفش نو ندارد رفت                

    توی بقچه اش را که مادرش برایش دو خته بود را نگاه کرد لباسهای مدرسه اش 

         پاره و کثیف بودند دفتر هم نداشت کیفش پاره بود و رنگش رفته بود مریم             

      خیلی غصه خورد چون می دانست که پدرش نمی تواند برایش این همه وسایل 

بخرد .  وقتی پدرش ازمزرعه برگشت مریم رفت پیش پدرش و گفت باباجون 

 من برای مدرسه هیچ وسایلی ندارم    پدرش بخاطر اینکه مریم ناراحت

نشود حرفی نزد . مریم خیلی نارا حت شد و خوابید . وقتی بیدار شد بعد از

   چند دقیقه در زدند مریم در را باز کرد یه دختر کوچولو با مادرش برای مریم  هدیه 

     آوردند مریم خیلی خوشحال شد و از اون دختر تشکر کرد انها به داخل خانه امدند 

    و مادر مریم هم از مادر اون بچه تشکر کرد بعد از چند دقیقه نشستن رفتن و مریم 

       کادو را باز کرد یک جفت کفش   و چند تا دفتر  مریم فوری کفش را پوشید اندازه

اندازه اش بود و دفتر هارا توی بقچه اش گذاشت چون او هنوز کیف نداشت که دفتر 

  هارا  داخلش بگذارد اما از این که کفش داشت خیلی خوشحال بود شب خوابیدند و 

  صبح که مریم هنوز بیدار نشده بود از طرف کمیته امداد آمدند و کمی پول بهشون دادند 

       و  پدرش کمی از پول را گرفت و رفت برای مریم کیف خرید و  کنارش گذاشت مریم 

       وقتی از خواب بیدار شد کیف را دید خیلی خوشحال شد فهمید که به  انها  کمک

کرده اند . روپوش را مادرش برایش دوخت و مریم  دیگه برای مدرسه رفتن آماده بود .

****************************** *******

خدایا !

خیلی خوابم میاید امروز خیلی به مامان کمک کردم:

در صف نان ایستادم

گلهای با غچه را آب دادم

موقع شام به مادرم کمک کردم

در ظرف شستن به مادرم کمک کردم

برای پدرم چای بردم

قرص های مادر بزرگ را برایش بردم

اتاقم را خودم تمیز کردم

حالا خیلی خسته ام

خدایا کمک کن !

امشب تا صبح خوابهای رنگی ببینم

تا خستگی ام در برود

شب بخیر خدا جون!

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٤
تگ ها :