رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

 

         (( به نام او که نامش آرام بخش دلهاست ))

سلام !    عیدتون مبارک باشه

ببخشید که نمی تونم زود به زودبنویسم چون  مدرسه میرم

و بیشتر باید به درسام برسم .خیلی خوب شد که چهارشنبه

و پنجشنبه رو تعطیل کردند چون راستش من اصلا حوصله نداشتم 

که برم مدرسه .حالا این چند روز حسابی خوش میگذره

امیدوارم به همه شماهم خوش بگذره و از تعطیلات استفاده کنین .           عیدانه ی خدا

دست های سپیده سفره ی شب را برمی چید  . پدر با لبخند گفت :

اولین لقمه را بردارید شاید فردا اخرین روز ماه رمضان باشد .

 خواهرم پرسید : از کجا میدانید ؟پدر به آرامی سری تکان داد و گفت :

نمیدانم باید منتظر باشیم شاید هلال ماه رویت شده باشد .

ان سحر همه خوشحال بودیم بعد از خواندن نماز صبح به خواب رفتم 

اما هنوز چشمهایم گرم نشده بود که دوباره صدای اذان را شنیدم

حس کردم پدر دارد وضو میگیرد . غلتی زدم و سعی کردم

 دوباره بخوابم اماصدای تکبیر گوش نوازی که مدام تکرار میشد

 توجهم را جلب کرد . مادرم را صدا زدم و پرسیدم : چه خبر شده ؟

گفت : عزیزم عید شده . دیشب ماه را دیده اندبایدبرای نماز عید حاضر شویم .

برخاستم و وضو گرفتم . پدر پولی را که شب پیش کنار گذاشته بود

در دست داشت پرسیدم این پول برای چیست ؟

گفت این پول زکات فطره است .

از پدر پرسیدم به من هم عیدی می دهی ؟

او خندید و گفت : البته ! اماعیدی اصل تورا خدا مرحمت کرده است !

چه عیدانه ای بهتر ازاین که توانستی به یاری او یک ماه روزه

بگیری و امروز بادلی شاد و خاطری اسوده از عبادت های خودسرافراز باشی ؟

 پدر راست میگفت . حال خوشی داشتم که نمی دانستم از کجاست .

امابا توضیح او دانستم که این حال خوش از عیدانه ی خداست .

                                         

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳
تگ ها :