رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

من مورچه ام را ميخوام

یک روز ، مورچه من گم شد. گفتم :((خدایا مورچه ام را پیدا کن!))

بعد شکل مورچه ام را برای خدا روی کاغذ کشیدم.

مورچه ام ریز و زرد و قشنگ بود.خدا گفت :((این مورچه را می شناسم.

می دانم کجاست.رفته خانه همسایه شیرینی بخورد. نمی خواهد به اینجا برگردد.))

می دانستم خدا از همه چیز خبر دارد.خدا از دل مورچه هم خبر دارد.

گفتم:((چه کار کنم؟مورچه ام نمی خواهد برگردد.حالا با کی بازی کنم؟))

گشتم وگشتم، توی باغچه مورچه دیگری پیدا کردم.

مورچه ای که ریز و زرد و قشنگ بود!!

           

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩
تگ ها :