رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

نقاش و پرنده

                                              نقاش گفت : میخواهم عمر دراز درخت را بکشم .

پرنده گفت : بعدا با نقاشی ات چه میکنی ؟

نقاش گفت :شاید انرا به کسی هدیه بدهم .

پرنده گفت :اوبا ان چه میکند ؟

نقاش گفت :او نقاشی را روی دیوار خانه اش میزند .

پرنده گفت : نقاشی همیشه روی ان دیوار میماند ؟

نقاش گفت : شاید روزی اوهم نقاشی را به دوستی هدیه بدهد .

پرنده گفت : پس درخت من به سفر میرود .

نقاش خندید و گفت :نقاشی به سفر میرود ومردمی

دور از این درخت و باغ را به اینجا می اورد .

پرنده گت : من هم دوست دارم با درختم به سفر بروم .

نقاش فکری کرد و گفت : باشد ،پس ارام بنشین .

 پرنده لحظه اینشست و ناگهان گفت :صبر کن ............

ادامه دارد.....

شمافکرمیکنین چه اتفاقی می افته ؟؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
تگ ها :