رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

 

 به نام خدا

   سلام دوستای خوبم  

خوبید؟ من که خوبم      

این مدت من خیلی سرم شلوغ بود

امتحان  داشتم .

و نمی تونستم ادامه ی داستان رو بنویسم

ولی خوب امتحان ها تموم شد و الان میخوام بنویسم .

 امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید  

                              

                                            نه! نه! صبر کن و پرواز کرد.

پرنده دوری زد و  برگشت و فریاد کشید :

«مرا پرنده ای مثل عقاب بکش و بال هایش را باز کرد و سر کوچکش

 را با قدرت به جلو خم کرد

وبه کرم کوچکی که از روی درخت می گذشت خیره شد.

نقاش چند بار دیگر قلم مویش را روی بوم کشید.

 پرنده آهی کشید و با ناراحتی گفت :«نه این طور هم نکش . دوست ندارم دیگران

مرا پرنده ای زورگو بدانند دلم می خواهد در نقاشی

تو پرنده ای پاک و آرام باشم پرنده ای که بین خواب و بیداری است.»

اما پرنده باز هم گفت:«صبر کن  .تو بگو چه طور باشم؟ ایستاده یا نشسته؟

آواز خوان یا آرام؟»نقاش نفسی کشید

 قلم مویش را پاک کرد و گفت:«دیگر نمی خواهد فکر کنی. کار من تمام

شد.»پرنده گفت: اما من هنوز نمی دانم چه دوست دارم؟؟؟

پرنده پرید و روی شانه نقاش نشست و به نقاشی نگاه کرد .

روی بوم نقاشی پرنده ای بود که آواز خوان سرش

را با لا گرفته بود اما چشم های حریصش به کرم کوچکی بود

که از روی شاخه می گذشت. یک بالش شکسته بود وکنارش افتاده بود!!!

پرنده فریاد زد :«نه! نه! این من نیستم.

 این پرنده نه آواز خوان و شاد است و نه قوی و پاک!؟!؟

نقاش گفت:«نه هیچ کدام نیست پرنده ای سرگردان است که خودش 

چیز دیگری است ولی می خواهد در چشم دیگران طور دیگری باشد.......»

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢
تگ ها :