رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

مـــــــــــــــــــــــوزه

                                         بسمه تعالی

سلام دوستان

خوبید ؟ منم خوبم !

                                            

چند روز پیش که خانم داشت فارسی درس پانزدهم که درباره ی

میراث فرهنگی بود رو درس میداد گفت براتون وقت میگیرم که بریم

مــــــــــوزه بچه ها خیلی خوشحال شدند و همه دوست داشتند

خیلی زود بریم وبالاخره ۳ شنبه که امروز باشه رسید و ما رفتیم

مـــــــوزهدر اونجا چیزهای زیادی که برای دوره ی صفوی بود ،وجود

داشت.   در طبقه ی اول فرشها ،جانمازها ،درها و کاشی های قدیمی

شکسته ،ساعتها،ظرفها بود ویک قسمت از مــــوزه قرآن های کوچک و

بزرگ بود . قرآنی که بیشتر از همه توجه من و دوستام و همه ی بچه هاروجلب

کرد یک قرآن خیلی خیلی بزرگ که ۱۵۳ کیلو وزنش بود و ۵۰۰ یا ۵۲۰ تا ورق

داشت در طبقه ی دوم شمشیر ها ،لباسها ،طلاها ،سنگ قبر امیر کبیر و

عکس خان قلی خان {نه اون خان قلی خانی که توی باغ مظفر بود }وجود

داشت . شمشیر های خیلی گنده ای بود که با شمشیر های گنده ی امروزی

خیلی فرق میکردخلاصه همه ی جاهای مــــــــوزه رو دیدیم و بعد به مدرسه

برگشتیم خیلی حــــــــــال داد جای شما خالی !!!  

                               

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها :