رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

 

        به نام او،و همیشه به یادش 

تودرختی بود                    برگ و بارت همه سبز 

                                   

از نفسهای بهار                شاخسارت همه سبز

شب قبل تلویزیون اعلام کرده بود که در روند درمان امام خمینی
مشکلی پیش امده است . باشنیدن این خبر دل ملتی فرو ریخت . .
سکوتی مرگبار فضای خانه هارا پر کرد .
مرد ، زن ، پیرو جوان خیره به خیره به همدیگر نگاه میکیردند .
هرکس بیماری در خانه داشت غصه ی خودش را فراموش میکرد ،
هرکس سوگوار عزیزی شده بود داغ عزیزش را از یاد میبرد .
حالا همه فقط به یک چیز فکر میکردند : نکند که امام .....
اما نه هیچکس جرات نمیکرد به این احتمال فکر کند .
عجیب بود امام پیر و سالخورده بود ،ناراحتی قلبی داشت ،
یک عمل جراحی سخت را پشت سر گذاشته بود اما کسی باور نمیکرد،
که امکان خطر هم وجود داشته باشد .
اخر این مردم تمام روزها وشبها فریاد زده بود ند :

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

ان شب هم به دعا گذشت اما چه گذشتنی !سکوت بود و دلهره
شبی که تا صبح برای مردم بک عمر گذشت .
تا انکه صبح شد و اخبار ساعت ۷ رادیو با این اغاز کرد :

((بسم الله الرحمن الرحیم ))

((انالله و انا علیه راجعون))

((روح خدا به ملکوت اعلی پیوست))

و ناگاه کمر ملت شکست .

 
  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤
تگ ها :