رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

جوجه آبی

                                            به نام خدا

سلام

خوبین ؟ حال و احوالتون چه طوره ؟

چه خبرا ؟

خوش میگذره ؟ چه کارا میکنید ؟

توی اپ امروز میخوام یه داستان بنویسم  . 

 امیدوارم که خوشتون بیاد و لذت ببرید .   

 
        

                                جوجه ابی

چرخ دستی که وارد کوچه شد مرد صدایش بلند کرد

نون خشکیه  ...

نون خشک ها را در گونی بزرگ که روی چرخ بود

 جابه جا کرد .

و سر گونی را به دقت تا زد ، دوباره داد زد :

نون خشکیه .... نون خشک ...

نون خشک بیار جوجه ببر ...

کم کم کوچه پر از بچه شد . پسری با یک پلاستیک

کوچک نان خشک دوان دوان امد و داد زد :

نون خشکی صبر کن !

مرد که میدا نست او جوجه میخواهد گفت :

اینقدر نان خشک جوجه نمیشود .

بچه هایی که پلاستیک نان خشک داشتند

 همه از گرفتن جوجه ناامید شدند .

مرد گفت : مگر شماها با هم رفیق نیستید ؟

بچه ها گفتند چه طور مگه  ؟

مرد : برید پلاستیکهای نان خشکتان

را بیاورید تا یک جوجه به شما بدهم  . و هرشب پیش

 یک نفر شما باشد .بچه ها به هم نگاه کردند .

و بعد به طرف خانه هایشان دویدند .

وبا لنگه دمپایی ها و نان خشکها برگشتند .

مرد پلاستیکها و نان خشکها را از دست بچه ها گرفت ؛

 و درگونی ریخت .

بعد یک جوجه ی زرد از کارتون در اورد و به انها داد .

بچه ها با هم فریاد زدند نه اقا جوجه ی ابی بده !

منبع : کتاب جوجه ابی ؛ نوشته محسن ربانی

البته یه کم خودم تغیرش دادم

 

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٠
تگ ها :