رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

شکلات

                                    به نام خدا

سلام دوستان

خوبید ؟ امیدوارم که حالتون خوب باشه

امروز میخوام یه داستان کوتاه به اسم شکلات  رو بنویسم

امیدوارم که خوشتون بیاد و لذت ببرید .

                                           شکلات

عسل  شکلات خیلی دوست دارد  او فقط یک شکلات دارد

که دلش نمیخواهد انرا بخورد .

چون تمام میشود  عسل شکلاتش را توی باغچه می کارد

او فکر میکند حتما یک درخت شکلات سبز میشود  که  شاخه هایش

پر از شکلا ت هست .

او نمیداند چیزهایی مثل شکلات هرگز سبز نمی شوند .

بلکه دانه هایی مثل : (دانه گندم و لوبیا ) هستند که اگر کاشته شوند

سبز می شوند

روز ها گذشتند اما ........ اما از درخت شکلات خبری نشد که نشد

عسل تصمیم گرفته است که شکلاتش را از توی خاک در بیاورد .

ولی از شکلات فقط کاغذش مانده !  

مورچه های ناقلا شکلات را خورده و کاغذش را جا گذاشته اند

تا اپ بعدی

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۸
تگ ها :