رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

داستان

                          به نام خداوند بخشنده ی مهربان

 سلام به همه ی دوستان گل و خوب و مهربونم

خوببید ؟ حال و احوالتون چه طوره ؟

خوش میگذره ؟  چه کارا میکنید ؟

کم کم داره مدرسه ها هم باز میشه 

وسایل مدرسه مث لوازم تحریر و .......اینا گرفتید ؟

میخوام امروز یه داستان کوتاه بنویسم که از خودمه

این داستان در مورد ماه رمضونه

امیدوارم که خوشتون بیاد و لذت ببرید

                                ماه رمضون

 ماه رمضون بود . و مریم که امسال به سن تکلیف رسیده بود

قصد داشت که این یکماه رو روزه بگیره . شش روز از ماه رمضون

میگذشت و مریم همه ی این  چند روز رو روزه گرفته بود.

و برای همینم خیلی خیلی خوشحال بود

مریم ماه رمضون رو خیلی خیلی دوست داشت .

خیلی روزها از ماه رمضون گذشت و مریم هروز خیلی خوشحال تر

میشد .

تا اینکه یه روز مریم خانم مریض شد مریم ناراحت شده بود که

نمی تونست روزه بگیره . اونروز مریم به مادرش خیلی خیلی اصرار کرد

که من میخوام روزه بگیرم میخوام روزه بگیرم .  

اما مادرش گفت که نمیشه اگه تو امروز روزه بگیری حالت بد تر میشه

و تو گناه میکنی . خدا ادم هایی رو که به خودشون اسیب برسونند رو

دوست نداره . و برای تو گناه مینویسه .

و تو که دوست نداری گناه کنی پس امروز رو روزه نگیر و فردا که

خوب شدی روزه بگیر و مریم به حرف مادرش گوش داد و وقتی که خوب

شد روزه گرفت اینطوری مریم گناه نکرد بلکه ثواب هم کرد .

خوشتون اومد 

تا اپ بعدی  بای بای  

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧
تگ ها :