رنگین کمون...

گاهی در میان تپش های تند زندگی یک نام معجزه می کند...

دیگه گرون فروشی نکنی ها !!!!!!!!!

بسمه ا... الرحمن الرحیم

سلام به همه ی دوستان خوبم

حالتون خوبه ؟چه خبرا ؟

راستش رو بخواین امروز نمیخوام زیاد پرحرفی کنم و میخوام

یه داستان بنویسم .

امیدوارم که ز شنیدن و خوندن این داستان لذت ببرید .

                              پلیس

اقای خلیلی عینکش را روی بینی اش جابه جا میکند جعبه های

مداد تراش و پاک کن را روی میز ردیف میکند !

و همینطور که چشمش به انهاست میگوید : (( همینکه گفتم !

صدوهفتاد تومان گرون شده !))نمیدانم چه کار کنم !

اندفعه که امدم ، گفته بود :(( صدوپنجاه تومان ))

و من دوهفته سعی کردم تا پول انرا جور کنم !

میخواهم حرفی بزنم ؛ اما اقای خلیلی مهلت نمیدهد و میگوید :

(( دیگر اینجا نایست برو و هر وقت که پولش را جور کردی به تو میدهم ))

از مغازه بیرون میایم ! نمیدانم کجا بروم .

به خانه که نمیتوانم بروم از بس تعریف ا ین کتاب را برای زهرا کردم .

کمی کنار مغازه می ایستم .

از دست اقای خلیلی لجم میگرد .

 فکر نمیکردم به این زودی اینقدر گران شود .

میخواهم هرطور شده کتا ب  را بگیرم !

به فکرم میرسد از کسی پول قرض کنم .

اما ازکی ؟

اگر بابا بفهمد داغم میکند .

کمی توی کوچه قدم میزنم و فکر میکنم . دوان دوان به خانه میرومر میزنم .

زهرا در را باز میکند . می پرسد :(( چی شد ؟ خریدی ؟ ))

میگویم هنوز نه !

و میرم توی اتاقم و روی یه کاغذ کوچک مینویسم :

اگر گران فروشی کنید به پلیس خبر میدهم

  
نویسنده : پریسا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٢
تگ ها :