آواز چکاوک

کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.

نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته

خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.

من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.

در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.

پ ن : جامدادی بافت ! همون جامدادی که وقتی بردم مدرسه همه اومدن سر

میزم و گفتن چه قدر خوشگله، همونی که وقتی معلم ریاضیمون دید گفت خیلی

قشنگه، حتی ازش عکس هم گرفت.

من به خاطر این چیزا خوشحال شدم ولی یه ذره ناراحتم شدم...

ناراحت شدم برای خودمون که تا حالا از این چیزا ندیدیم!

خوب من این جامدادی و از یه سایت خارجی ایدشو دیده بودم و از روی همون

درست کرده بودم . واین در حالی بود که انگار بچه های کلاس ما از این چیزا

ندیده بودن... والاّ...

من نمیفهمم، چرا اینقدر این عکس بی کیفیت افتاده؟؟؟

/ 1 نظر / 26 بازدید
شــــــــــــــــــــینیلی

سلام خسته نباشید . خیلی زیبا بود . آفرین ماشالا پس از هر انگشتت هنر میریزه . بلدی لباس و شال و دستکش هم درست کنی ؟! راستی لینکت کردم با افتخار خواستی یه سر بهم بزن