جشن عاطفه ها

                        16_4_27.gif{ به نام خدا وند خورشیدو ماه  } 16_4_22.gif

                                          16_4_11.gifسلام به دوستای خوب و گلم 16_4_11.gif

می خوام امروز واستون یه داستان بنویسم امیدوارم که خوشتون بیاد .

                                          {جشن عاطفه ها }

        یه دختر کوچولو یی توی یه روستای دور افتاده زندگی میکرد02.gif مریم خیلی دوست 

   داشت که بره مدرسه  اما نارا حت بود که امسال کیف و کفش نو ندارد 46.gifرفت                

    توی بقچه اش را که مادرش برایش دو خته بود را نگاه کرد لباسهای مدرسه اش 

         پاره و کثیف بودند 20.gifدفتر هم نداشت کیفش پاره بود و رنگش رفته بود مریم             

      خیلی غصه02.gif خورد چون می دانست که پدرش نمی تواند برایش این همه وسایل 

بخرد .  وقتی پدرش ازمزرعه برگشت مریم رفت پیش پدرش و گفت باباجون 

 من برای مدرسه هیچ وسایلی ندارم 13.gif   پدرش بخاطر اینکه مریم ناراحت

نشود حرفی نزد . مریم خیلی نارا حت شد23.gif و خوابید 28.gif. وقتی بیدار شد بعد از

   چند دقیقه در زدند مریم در را باز کرد یه دختر کوچولو با مادرش برای مریم  هدیه 49.gif

     آوردند مریم خیلی خوشحال 01.gif21.gifشد و از اون دختر تشکر کرد انها به داخل خانه امدند 

    و مادر مریم هم از مادر اون بچه تشکر کرد بعد از چند دقیقه نشستن رفتن و مریم 

       کادو را باز کرد یک جفت کفش 12_3_134.gif  و چند تا دفتر  مریم فوری کفش را پوشید اندازه

اندازه اش بود و دفتر هارا توی بقچه اش گذاشت چون او هنوز کیف نداشت17.gif که دفتر 

  هارا  داخلش بگذارد 34.gifاما از این که کفش داشت خیلی خوشحال بود شب خوابیدند و 

  صبح که مریم هنوز بیدار نشده بود از طرف کمیته امداد آمدند و کمی پول بهشون دادند 15.gif

       و  پدرش کمی از پول را گرفت و رفت برای مریم کیف خرید 05.gifو  کنارش گذاشت مریم 

       وقتی از خواب بیدار شد کیف را دید خیلی خوشحال شد 01.gifفهمید که به  انها  کمک

کرده اند . روپوش را مادرش برایش دوخت و مریم  دیگه برای مدرسه رفتن آماده بود .

****************************** *******

خدایا !

خیلی خوابم میاید امروز خیلی به مامان کمک کردم:

در صف نان ایستادم

گلهای با غچه را آب دادم

موقع شام به مادرم کمک کردم

در ظرف شستن به مادرم کمک کردم

برای پدرم چای بردم

قرص های مادر بزرگ را برایش بردم

اتاقم را خودم تمیز کردم

حالا خیلی خسته ام

خدایا کمک کن !

امشب تا صبح خوابهای رنگی ببینم

تا خستگی ام در برود

شب بخیر خدا جون!

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفيسه

سلام پريسا جون خوشحالم يه دوست خوبي مثله تو دارم وبلاگ خيلي قشنگه خوشگلم قربونت برم لينكتم ميزارم انشاا...تو هم يه روز عمو پورنگ رو ببيني

مهتاب

سلام عزيز دلم مرسی که به من سر زدی ايشالله بيشتر با هم آشنا می شيم

نفيسه

سلام به پريسايه گلم خيلي گلي خوشگله من آفرين تو جشنه عاطفه ها شركت كردي منم شركت كردم خيلي خوبه كه ما دله بچه هايه هم سن و ساله خودمون رو شاد كنيم اونايي كه پدر مادرشون نميتونن براشون لوازم تحرير و وسائل مدرسه بخرن آفرين به تو دختر خوب كه كمك كردي و آفرين به همه ي بچه هاي خوب ايران زمين

ياسمنگولا

سلام عزيزم الهی پيشی تو رو بخوره کوچولوی مامانی مرسی به من سر زدی بازم بيا تولد دوستمه

خاله نگار

سلام عزيزم! مرسی که اومدی ... موفق باشی ...

شيما

سلام پريسا خوشگله خوبی مرسی که سر زده بودی اما عزيزم من وبلاگمو عوضش کردم به اين ادرس بيا باشه خيلی دوست دارم تا بعد بای بای

Anoushe

salam parisa joon chetori?madrese dar che hale?weblogetam ke mesle hamishe zende o shaado doostdashtanie

شهاب

سلام داستانه قشنگی بود ممنونم ازت موفق باشييييييی