از جنس بهار


شاعری دیدم هنگام خطاب‌، به گل سوسن می گفت: «شما»

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم ، از جنس بهار،

موزه ای دیدم دور از سبزه‌،

مسجدی دور از آب‌.

سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال‌.

قاطری دیدم بارش«انشا»

اشتری دیدم بارش سبد خالی« پند و امثال.»

 پ ن : دفترچه و مدادی که از تنها شهر کتاب موجود خریدم . شهر کتابی که هر 

چندماه یکبار اونم به سختی میتونیم بریم خنثی

/ 0 نظر / 15 بازدید