داستانی که خودم گفتم

08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif08.gif

            49.gif  به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست49.gif    

سلام ! سلام !  

سلام دوستا ی خوبم 11_1_203.gif11_1_203.gif

حالتون خوبه ؟ ؟؟؟؟ خوبید ؟ خوشید؟ سلامتید ؟؟؟07.gif05.gif

امروز قرار بود که همه ی بچه ها ی کلاسمون کتاب درست کنند . 50.gif

موضوع هاش هم این بود :‌

گنجشک فراموشکار .

درختی که سکه ی طلا میداد . 40l1dms.gif

درخت خواب الود .

یه دونه دیگه هم بود که من الان یادم رفته البته فکر میکنم چهارتا بود . 43.gif

من هم موضوع درخت خواب  الود را نوشتم . 35.gif

الان هم اون داستان رو اینجا براتون مینویسم .

 شما هم نظرتون رو از این داستان بگید چه طور بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                         درخت خواب الود 3zs5v6x.gif

یکی بود یکی نبود در یکی از روز های زمستان پدرعلی یک نهال سیب به خانه اورد

 و همراه پسرش در باغچه کوچک و زیبای خانه کاشت. این درخت هدیه پدربرای علی بود و

علی باید ازان درخت مراقبت می کرد3_14_1.gif.علی هرروز وقتی از مدرسه می آمد

ازآن مراقبت میکرد همیشه به ان اب می داد تا اینکه بعد از چند هفته این نهال سیب کوچولو 

 بزرگ شد. علی که خیلی خوشحال شده بود بیشتراز همیشه از آن مراقبت میکرد. اما علی از یک چیز ناراحت بود ، این درخت همیشه خواب بود.علی سعی میکرد آن را

 

 از خواب بیدار کند . ولی با خودش میگفت که شاید بخاطر خواب زمستانی درختان باشد

 

ودرختان به خواب احتیاج دارند .زمستان هم گذشت و نزدیک بهار شد وکم کم همه درختان

 

از خواب زمستانی بیدارشدند .ولی درخت سیب علی همینطور خواب بود.علی  با درخت صحبت

 میکرد و میگفت که باید از خواب بیدار شوی و از این هوای بهاری لذت ببری بلند شو و ببین

 که همه درختان سبز شدند و شاد وخندان هستند . 7_2_201v.gif

 بهار هم تمام شد و تابستان از راه رسید و درختانی که شکوفه داده بودند، میوه دادند و

 

 علی هرروز صبح که از خواب بیدارمیشد و درختان دیگر را می دید که سر سبز هستند 

 

ازاین غصه میخورد که درختی که پدرش برای او گرفته هنوز خوابیده است. یک روز

 

جمعه ی تا بستانی پدر علی تصمیم گرفت که درخت سیب علی را قطع کند برای همین با

 

علی صحبت کرد ولی علی را ضی نشد و به پدرش گفت پدرجان من میروم و با درخت صحبت

 

میکنم شاید بیدار شود و دست از خوابیدن بردارد.علی همیشه به درختش توضیح می داد

 

ولی فایده ای نداشت که نداشت .علی تصمیم میگیرد که یک درخت  دیگر کنار درخت

 

سیبش بکارد تا شاید درخت از خواب بیدار شود و هم از تنهایی در بیاید علی درخت را کاشت

 

وبعد از چند روزمتوجه شد درخت سیب قبلی کمی سرحال ترشده و دیگه کمترمیخوابه.

 

حالا علی دو درخت داشت وباید از هر دوی انها مواظبت میکرد اما اصلا سختش نبود

 

چون میدید درختانش خوب رشد میکنند وبعداز چند سال میوه های آبدار و خوشمزه میدهند .

 

درخت خواب آ لو هم دیگه

/ 13 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احکدرضاغفاری

من 11 ساله هستم از تو ممنونم که ای داس تان را ساختی [قلب][ناراحت] به من سر بزن ضرر نمیکنی[شیطان][هورا][سوال]

Rozhin

سلام عزیزم [گل] خخخخخخخخخیلی دوستتدارم داستانت هم خخخخخیلی قشنگ بود[ماچ]

Rozhin

[قلب][فرشته][رویا][گل][تماس][دلشکسته][هورا][بازنده][قهقهه][ کلافه] pleas [تماس]to me

داود

دستت درد نکنه خیلی به درد من خورد مشکلم زود حل شد دنبال همین داستان بودم .

الهه ناز

سلام دستت درد نکند منم سال چهارم دبستان هستم و همین موضو عات را می خواستم به صورت داستان دربیاورم که با اجازت از سایتت بهره بردم

sonya

[قلب]

نیلو

خیلی خوب بود عزیزم واقعا دستت درد نکنه خیلی از شما دوست عزیز ممنونم و به دردم هم خورد و مشکلم با این داستان قشنگت حل شد

بنفشه

سلام به دوست خوبم پریسا جان من از داستانی که نوشتی خیلی خوشم امد عزیزم خیلی خوب نوشتی از شما دوست عزیز و مهربان واقعا ممنونم خیلی عالی بود مرسی عزیزم خدا نگهدار[قلب][گل][خواب][پلک]

وای چه باحال بود منم که هم سنت بودم همین موضوع رو انتخاب کردم [لبخند][گل]

پریسا جون 20 بود من لذت بردم حالا هم داستان میگی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[نیشخند][عینک]