بسم الله الرحمن الرحیم

یه سلام رنگین کمونی به همه ی دوستان خوبم توی وبلاگ رنگین کمون

امیدوارم که حالتون خوب خوب خوب خوب خوب خوب باشه .

 وامتحاناتتون رو خوب خوب خوب خوبخوب با نمره ی عالی داده باشین .

دو سه ماهی نبودم . اخه اصلا حوصله نداشتم و بعد ش هم

 که امتحانا شروع شد .

 حالا که تعطیل شدم سعی سعی سعی میکنم که زودتر بنویسم .

گشتم گشتم گشتم گشتم گشتم گشتم تا یه مطلب پیدا کردم .

تصمیم گرفتم که براتون بنویسمش .

توجه توجه :

این داستان را تا اخر بخوانید

                     پدر بزرگی که بلد نبود قصه بگوید

یکی بود یکی نبود دختر کوچیکی بود که اسمش کلاه زردی بود ...

-کلاه زردی نه پدبزرگ ! کلاه قرمزی !

- آه بله کلاه قرمزی بود ... یک روز مادرش میگوید : برو پیش خاله ات

و این پوست های سیب زمینی را برایش ببر ...

- نه پدربزرگ . مادرش میگوید برو پیش مادربزگت و این کلوچه ها را

برایش ببر .

- خب باشد . همین طور است که تو میگویی . دخترک وقتی داشته میرفته

پیش مادربزرگ توی جنگل یه زرافه می بینه .

- آه . بازهم که شما همه چیز را قاطی کردید . کلاه قرمزی یه گرگ

می بینه نه یک زرافه .

- آهان یادم امد . گرگه از او می پیرسه اگه گفتی شش هشتا چند تا میشه ؟>

- بازهم که اشتباهی گفتید . گرگه می پرسه کجا داری میری ؟

-درست است حق با توست . کلاه سیاهه جواب میده ...

- چند دفعه بگم اسمش کلاه قرمزی بود . قرمزی بود . قرمزی !

-بله ، بله . کلاه قرمزی !خلاصه که دخترک جواب میده :

دارم میرم بازار ، رب گوجه فرنگی بخرم ...

- نه نه نه ، میگوید دارم میرم پیش مادربزرگم ولی راه را گم کرده ام .

- آخ درست است . انوقت ان اسبه به او میگه ...

- کدام اسب ؟ گرگه به او میگه .

- اها .............................................و... بازهم اشتباه

- میدانید پدربزگ شما اصلا بلد نیستید قصه بگویید .

ولی میتوانید برایم بستنی بخرید .

و پدربزگ دوباره شروع به خوانده روزنامه اش میکند.

/ 9 نظر / 10 بازدید
علی

خوشحالم که بازم اومدی خانوم کوچولو

مدار صفر درجه

شنام خاله خوفین همشو نخوندیم ولی اونایی که خوندیم قشنگ بود

یاسمنگولا

دروووووووووود نازنینم مرسی پیشم اومدی امان از دست این بابا بزرگای بی حواس[نیشخند][ماچ]

اباجی

سلام سلام خوبی ؟ خوشی؟ چه داستانیییییییییییییییییییییییییییی [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

زینب صائمی

سلام عزیزم!! چرا باید مخالف باشم[چشمک] من لینکــــــیدمت!![نیشخند] شما هم دوست داشتی اینکارو بکن آپت رو نخوندم چون زیاده و من میخوام یه خرده یه کارایی انجام بدم، بعدا میخونمش قربانت خداحافظ[خداحافظ][گل][گل][گل]

سمانه

گلم سلام[قلب] از اینکه بهم سر زدی خیلی ازت متشکرم [قلب]با اجازه میخوام لینکت کنم[قلب] فعلا[خداحافظ]

yasaman

سلام از وب زینب جون اومدم توی وب شما داستان رو سیو کردم تا در اولین فرصت بخونمش برای شما آرزوی موفقیت میکنم خانوم پریسا شما رو به کلبه ی کهربانی دعوت میکنم فکر نکنم بهتون بد بگذره ،امتحانش که ضرر نداره تا بعد ....راستی پریسا اسم خیلی قشنگیه..