من مورچه ام را ميخوام

یک روز ، مورچه من گم شد. گفتم :((خدایا مورچه ام را پیدا کن!))20.gif

بعد شکل مورچه ام را برای خدا روی کاغذ کشیدم.

مورچه ام ریز و زرد و قشنگ بود31.gif.خدا گفت :((این مورچه را می شناسم.

می دانم کجاست.رفته خانه همسایه شیرینی بخورد.13.gif نمی خواهد به اینجا برگردد.))02.gif

4dzjnk9.jpg

می دانستم خدا از همه چیز خبر دارد.خدا از دل مورچه هم خبر دارد.04.gif

گفتم:((چه کار کنم؟34.gifمورچه ام نمی خواهد برگردد.حالا با کی بازی کنم؟))20.gif20.gif

گشتم وگشتم، توی باغچه مورچه دیگری پیدا کردم.05.gif

مورچه ای که ریز و زرد و قشنگ بود!!01.gif

           16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif16_3_132.gif

/ 6 نظر / 6 بازدید
فرزانه

مورچه رفته بود پی بازی و شيطنتروزت مبارک گلم هر چند گذشتاين داستان پايينی که درمورد درخت نوشتی چه جالب بود..به نظر مياد همه حتی درختان هم برای رشد نيازبه يه همدم دارند.موفق باشی

ياسمنگولی

سلام عزيزم الهی جيگرت برم من راستی منم پيشی مو می خوام نکنه پيشی منم اومده خونه همسايه شما منم آپم عزيزم سر بزن بوس بوس

نفيسه

سلام پريسا جونم خوبی عزيزم خيلی قصه قشنگی بود دستت درد نکنه جيگملی

فاطمه

سلام پريسا ...چطوری .. //جالب بود //